میتوان تورا خواندو ماندمی توان تو را دیدو ایستادمی توان خاطراتت را مرور کردو خندیدمی توان با تو اوج رویا را عاشقانه بوسیدمی توان رفت رفت رفتمی توان رسید...به سرانجام آزادیبه آغوش دلتنگی ها خاتمه دادمی توان با تو آرام آرام احساس را زندگی کردمی توان...آری میتوان تو را از قصه بیرون کشیدو حقیقت را لمس کردمیتوان پایان بغض را با توفقط با تو رقصیدمی توان باد را به مهمانی دل آوردغمها را به دستش سپردمی توان زیبایی را در چشمانت زندگی کردمی توان *امید* را به فرزندی قبول کردو *آرزو* را دختر قشنگ خود دانستمی توان زندددددگگگیی را از نو شروع کرددلخوش بود...
برچسب:
نویسنده: یوسف صالحی
تاريخ: يکشنبه
1 مرداد
1402 ساعت: 12:12